![]() |
||||
|
|
||||
|
|
||||
|
|
|
|
|
|
مصاحبه اختصاصي دوسالانه 2008 سويل با مانولو سانلوکار، گيتاريست فلامنکو قسمت اول
هر روز صبح اولين کسي را که در آئينه مي بينم پدرم است.
»» سانلوکار راوي جشن افتتاحيه دوسالانه سويل : مانولو سانلوکار در دوسالانه هنر فلامنکو سويل هنگامي که پانزدهمين اثر هنري اش را ارائه كرد و وارد تولد سي سالگي هنري اش شد مورد تکريم قرار گرفت . اين در حالي است كه سن او در حال حاضر دو برابر عمر هنري اش است: 64 بهار را گذرانده با چشماني که ديگر چيزي براي از دست دادن ندارند با دل و جان مي نوازد . با نگاهي به زندگي اش در مي يابيم که جراحت مرگ پسرش هيچ گاه التيام نيافته . و شايد به همين خاطر او به خاطرات پناه مي برد. حالا او پس از اجراي مراسم افتتاحيه دو سالانه، 19 سپتامبر در تأتر لوپه ده وگا " بالدومرو رسندي" را به صحنه خواهد برد.
مانوئل مونيوز آلکون مي گويد: من تحصيلات نقاشي داشتم. در 13 سالگي قرار بود "وينتورا ميان" که نقاش فوق العاده چيره دستي بود به من آموزش دهد ولي من از 8 سالگي گيتار کار مي کردم. به ياد دارم اولين باري که گيتار زدم در مراسم غسل تعميد برادرم ايسيدرو بود. من 8 ، 9 ساله بودم و پدر خوانده شده بودم. پدرم هنوز به من درس نداده بود و من انگشتانم را مثل پيانو روي سيمهاي گيتار گذاشته بودم. پدرم وقتي جوان بود با دوچرخه به خرس(Jerez ) مي رفت تا در کلاس خاوير مولينا شرکت کند. او هر چه ياد گرفته بود در راه برگشت از ياد مي برد چون بايد در راه بازگشت دوباره پنجاه کيلومتر رکاب مي زد.
پدربزرگم نامش ايسيدرو و نانوا بود. با اينکه در زندگي اش مشاغل ديگري نيز داشت :معلوم بود که نسلش نسل خاصي است. تا 16 سالگي کفش نداشت بپوشد. در اين سن بود که اولين صندلهاي بندي اش را پوشيد. دو سال گيتار زد، به جاهاي زيادي سفر کرد اما عاشق زيبايي و فرهنگ آندلسي بود. پدرم به من چيزهايي بيش از نواختن گيتار ياد داده است. مرا کنارش مي نشاند و برايم از مردم و از فلامنکو مي گفت و من نمي فهميدم که آيا اقوام من هستند يا نيستند. اما از آن زمان بخشي از خانواده من شدند: ال پلوسا،کانالخاس، ال پينتو، ال سويا و غيره و من با پدري ديگر، شخص ديگري بودم.
عاشق نانوايي بودم . نانواي خوبي هستم. تا قبل از 14 سالگي استاد چانه گيري بودم. شغل نانوايي آن وقت ها هنر بود. حالا، نه آنقدر. آن وقت ها با خمير، نانهايي به شکل موي بافته يا پاپيون درست مي کرديم. و ميدانستيم که اگر هوا آن روز خشک بود يا مرطوب، نان را چگونه درست کنيم. نانهايي بودند که مثل شکلات مي شد، آنها را باز مي کرديم و خمير نان را در آن مي گذاشتيم که حاصل آن کار ساده اي نبود بلکه نتيجه فرايندي برنامه ريزي شده بود. تمام خواهر و برادران از خوزه ميگل گرفته تا ماريا خوزه و ايسيدروي باهوش، پيوسته پدر خانواده را به ياد مي آورند، او به تازگي در گذشته و نه تنها ژنتيک خوبي براي بچه هايش باقي گذاشت بلکه زندگي روزمره را هم با آنها ياد داد. او سه بعد از ظهر تمام را به تميز کردن خانه پرداخت و من از او پرسيدم چرا؟ . پدرم به خاطر مرگ خواهرم بر اثر گازگرفتگي موشها اين کار را کرد زيرا او را در تابوت، زير سقف ديده بود. خواهرش ماريا خوزه برايش ياد آور مرد کوچکي است که با نان موسيقي مي ساخت و قبل از مرگش خواست تا او را بالا ببرند تا دوباره عکس مادرش را ببيند. مانولو مي گويد: پدرم مي گفت بدترين چيز در دنيا داشتن يک حقوق ثابت است. همه پدرم را مي ستاييم و پيوسته از او حرف مي زنيم انگار هنوز زنده است چون در واقع هست. روزي يک خواننده دوره گرد به سانلوکار آمد و او چند بليط براي لژ خريد. من پنج ساله بودم و مي توانم آن موقع را که نشسته بوديم و موقعي را که پدرم با شنيدن اشعار شروع به گريه کرد را بياد بياورم. دو بار پدرم را در حال گريه ديدم و اين اولين بارش بود. من ترسيدم ولي بعد ديدم که او با شادي در حال کف زدن است و اشک هنوز از گونه هايش پايين مي لغزد. من با آنکه خيلي کوچک بودم از اينکه کلام و زيبايي مي تواند تا اين حد تأثير گزار باشد شگفت زده شدم. هر روز صبح اولين کسي را که در آئينه مي بينم پدرم است. صورتم شبيه اوست، اخلاقم نه، او بسيار خوش اخلاق بود. پدرم مي گفت من فقط شش ماه پسر بچه بودم. در دوازده سالگي ريش مي زدم . با اين سن و سال گوني هاي آرد صد کيلويي را با عمويم جابجا مي کرديم. و با آنا در سن پانزده سالگي آشنا شدم.
به ايسيدرو پدرش آموخته بود که دست دادن از نوشتن يک قرارداد کتبي مهمتر
است. و به مانولو هم ارثيه زباني بجا گذاشته بود.: حس مسئوليت ابزاري مهم
در زندگي من بوده است. من به جز نواختن گيتار آنرا ديجيتالي نيز کرده ام.
تا زمان مرگ پسرم حتي يکشنبه ها تمرينهايم را حد اقل سه ساعت در روز در
استوديو انجام مي دادم . »» در سايه لا نينيا د لوس پينس: پدرش همچنين کسي بود که دربهاي گيتار را به رويش گشود و راه اوليه را برايش هموار کرد. مانولو سانلوکار به نظر مي خواهد رماني بنويسد که راجع به آن روز بسيار مهم است، شايد سال 1956 : پپه پينتو باري در کامپاناي سويل داشت، بار پينتو. زمزمه اينکه در سانلوکار پسري است که خيلي خوب گيتار ميزند پيچيده شد . به همين خاطر پپه تماس گرفت که مي خواهد گيتار زدنم را بشنود. پدرم آمد و به من گفت : حالا وقتش رسيده، پپه پينتو مي خواهد به گيتارت گوش کند
آنوقت کودک گيتاريست با ال کيخا سوار لوس آماريوس شد، ال کيخا خواننده اي بودکه دانيل پيندا انتخابش کرد چون معتقد بود که صدايش هنر و عمق دارد: سوله آ تيرانايي را تا نقطه اوجش مي خواند. و گيتاريست بود که اولين حضورش را در بار پينتو با حضور دن آنتونيو اثبات کرد. اما هنوز دور از کليد طلايي، به نرده هاي پله تکيه داده و مردم تشويقش مي کردند چون هم مي خواستند صداي گيتار آن نوجوان را بشنوند و هم نواي دلنشين کيخا را.
مايرنا آنجا بود ولي حتي در آنجا صندلي هم نگذاشته بودند تا بنشيند.اولين باري بود که مي ديدم چگونه پيراهنهايشان را مي درند. پينتو پيشنهاد کرد با سولرا شروع کنيم. من فالست نينيو ريکاردو را که در واقع ساخته رامون مونتويا بود را زدم و مرا به گرمي تشويق کردند . ولي همان وقت صداي کيخا شنيده شد و بقيه روز من زياد به چشم نيامدم. وقتي او ساکت مي شد من از فرصت براي زدن فالستهايم استفاده مي کردم و وقتي بود که ديگران با هم صحبت مي کردند. پاستورا پاون آنجا نشسته بود. لا نينيا د لوس پينس مادر جاودان آندلس بود. مادر فرزندانش يعني آفتاب ، گياهان و ماه. و در حاليکه سايرين حواسشان نبود او به من لبخندي مي زد.
flamenconews.ir
اختصاصي
ارسال مطالب ، پيشنهاد و انتقاد flamenconews@gmail.com تماس آن لاين flamenconews_id@yahoo.com
منبع : |
كليد قلعه جادويي
فلامنكو
پدرو سیه را
Iran Flamenco Artist
مصاحبه با حسن نجف نقد و بررسی
کنسرت
پالو هاي فلامنكو 1 Flamenco roots
ريشه هاي فلامنكو 1
Flamenco Info
هنر فلامنكو
|
All right reserved. copyright 2006 Flamenconews.ir استفاده از مطالب سايت فقط با ذكر نام و آدرس سايت مجاز مي باشد